حكيم ابوالقاسم فردوسى

1065

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هميشه سخن گوى هفتاد مرد * بدرگاه بودى بخواب و بخورد هرانگه كه پردخته گشتى ز كار * ز داد و دهش و ز مى و ميگسار ز هر موبدى نو سخن خواستى * دلش را بدانش بياراستى بدانگاه نو بود بوزرجمهر * سراينده و زيرك و خوب چهر چنان بد كزان موبدان و ردان * ستاره شناسان و هم بخردان همى دانش آموخت و اندر گذشت * و زان فيلسوفان سرش برگذشت [ بزم نوشين روان با موبدان و پند گفتن بزرگمهر ] چنان بد كه بنشست روزى بخوان * بفرمود كاين موبدان را بخوان كه باشند دانا و دانش پذير * سراينده و باهش و يادگير برفتند بيدار دل موبدان * ز هر دانشى راز جسته ردان چو نان خورده شد جام مى خواستند * بمى جان روشن بياراستند بدانندگان شاه بيدار گفت * كه دانش گشاده كنيد از نهفت هران كس كه دارد بدل دانشى * بگويد مرا زو بود رامشى از يشان هران كس كه دانا بدند * به گفتن دلير و توانا بدند زبان بر گشادند بر شهريار * كجا بود داننده را خواستار چو بوزرجمهر آن سخنها شنيد * بدانش نگه كردن شاه ديد يكى آفرين كرد و بر پاى خاست * چنين گفت كاى داور داد و راست زمين بندهء تاج و تخت تو باد * فلك روشن از روى و بخت تو باد گر ايدونك فرمان دهى بنده را * كه بگشايد از بند گوينده را بگويم و گر چند بىمايه‌ام * بدانش در از كمترين پايه‌ام نكوهش نباشد كه دانا زبان * گشاده كند نزد نوشين روان نگه كرد كسرى بداننده گفت * كه دانش چرا بايد اندر نهفت جوان بر زبان پادشاهى نمود * ز گفتار او روشنايى فزود به دو گفت روشن روان آن كسى * كه كوتاه گويد بمعنى بسى كسى را كه مغزش بود پر شتاب * فراوان سخن باشد و دير ياب چو گفتار بيهوده بسيار گشت * سخن گوى در مردمى خوار گشت هنر جوى و تيمار بيشى مخور * كه گيتى سپنجست و ما بر گذر همه روشنيهاى تو راستيست * ز تارى و كژّى ببايد گريست دل هر كسى بندهء آرزوست * وزو هر يكى را دگرگونه خوست سر راستى دانش ايزدست * چو دانستيش زو نترسى بدست خردمند و دانا و روشن روان * تنش زين جهانست و جان زان جهان هران كس كه در كار پيشى كند * همه راى و آهنگ بيشى كند بنايافت رنجه مكن خويشتن * كه تيمار جان باشد و رنج تن ز نيرو بود مرد را راستى * ز سستى دروغ آيد و كاستى ز دانش چو جان ترا مايه نيست * به از خامشى هيچ پيرايه نيست چو بر دانش خويش مهر آورى * خرد را ز تو بگسلد داورى توانگر بود هر كرا آز نيست * خنك بنده كش آز انباز نيست مدارا خرد را برادر بود * خرد بر سر جان چو افسر بود